یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید
شاید بخواند از نگاه من
که او را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگزنمی داند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست میدارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او
سلام من رسان گو
تو را من دوست میدارم
ولی افسوس
چون مهتاب به روی بسترش لغزید
یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشاند
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تیره برقی جست که قاصد را میان راه بسوزانید
کنون وا مانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست میدارم
ولیییییییییییییییی افسوس او هررررررررررررررررررررررررررررگز نمی داند!
آسمون وقف نگاهت گل من مانده ام چشم به راهت گل من هر کجا هستی و باشی گویم که خدا پشت و پناهت گل من <<تقدیم به تموم عاشقا>>
نوشته شده توسط میثم در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 8:7 بعد از ظهر |
لینک ثابت |